
از این مزاحم های بنگاهی چه بیزارمبیست روزیه ظهرا نمیخوابم ؛ و بیدارم اصلا براشون که مهم نیست زندگی ِ من؟یا اینکه شاید خونه نیستم ؛ کار هم دارم !همچون مسلسل پشت هم بازدید می آیندفکر میکنند درواقع من چون سیبل ِ تیربارم !بیچاره هر چی مستاجر هستش در این ایرانهستن اسیر ِ حالت زاری که من دارمهم غم خورم از بهر خود هم از بر ِ آنها از این همه تشویش و غم چند روزه بیمارمیارب سبب سازی بکن بر این سر ِ پر شوریکتا همایی ؛ تا بیاید بهر ِ دیدارمحبیب اوجاری1403.2.19...
ادامه مطلب
زدم آهنگ تنهایی ولیکن چراغت را به خاموشی سپردی ندیدی صد تمنا از نگاهم دل بیچاره را اما تو بردی سخن ها بر زبان جاری نمیشد تو خوی دلبری را از که بردی؟شدم خاکستر از غم ؛ آخر کارتو حتی مشتی از آن را نبردی ......حبیب اوجاری1403.12.25 + نوشته شده در یکشنبه سوم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 12:55 توسط حبیب اوجاری | بخوانید...
ادامه مطلب
از این مزاحم های بنگاهی چه بیزارمبیست روزیه ظهرا نمیخوابم ؛ و بیدارماصلا براشون که مهم نیست زندگی ِ من؟یا اینکه شاید خونه نیستم ؛ کار هم دارم !همچون مسلسل پشت هم بازدید می آیندفکر میکنند درواقع من چون سیبل ِ تیربارم !بیچاره هر چی مستاجر هستش در این ایرانهستن اسیر ِ حالت زاری که من دارمهم غم خورم از بهر خود هم از بر ِ آنها از این همه تشویش و غم چند روزه بیمارمیارب سبب سازی بکن بر این سر ِ پر شوریکتا همایی ؛ تا بیاید بهر ِ دیدارمحبیب اوجاری1403.2.19 + نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 10:22 توسط حبیب اوجاری | بخوانید...
ادامه مطلب
کاشکی یکی پرم میداد از قفس تا بلکه بازم بکشم من نفس سخته یه عمر آرزو داشتن به دل یا که دمادم کنه این دل هوسحبیب اوجاری1402.10.28 + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی ۱۴۰۲ ساعت 18:33 توسط حبیب اوجاری | بخوانید...
ادامه مطلب
نه از زلف سیاهم هست نشونهنه این پیر ِ ز پا افتاده اونه قد ِ سروم به پای غم خمید و نه از تیرش نشان ؛ نی از کمونهحبیب اوجاری1402.11.2 + نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن ۱۴۰۲ ساعت 13:31 توسط حبیب اوجاری | بخوانید...
ادامه مطلب
همه درها به روم بسته خودت دربی به روم وا کن ندارم طاقت موندن بیا ، جایم تقلا کنحبیب اوجاری1402.9.26 + نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی ۱۴۰۲ ساعت 10:4 توسط حبیب اوجاری | بخوانید...
ادامه مطلب
ساده گرفتم بازی رو من ، ایزی فردینی گشتم که می کوبه دیزی هرجا می رفتم یا نبود جای من یا که میگفتن چاقی ؛ یا که ریزی خشم می اومد جلوی چشمای من تا که بگیرم توی دستام تیزی شکر خدا به آرزوم رسیدمدارم میشم بازیگر عزیزیحبیب اوجاری1396.1.1 + نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی ۱۴۰۲ ساعت 19:32 توسط حبیب اوجاری | بخوانید...
ادامه مطلب
گلایه می کنم ازت با خدا که راتو میخوای کنی از من جدایا عاشقم شو ؛ یا که بی خیالم بسه دیگه این همه ناز و ادا.حبیب اوجاری1393.10.15 + نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 13:55 توسط حبیب اوجاری | بخوانید...
ادامه مطلب
.اون که قلم داد و برات نوشتم با تو میسازه ؛ همه سرنوشتم معنی شعرامو همه میدونی گرچه غلط یا خط بد نوشتم نه ساکن مسجد و نه کلیساخدا از اول بوده توو سرشتمکافیه باشی و باهام بمونیتا باورم شه که توی بهشتم.حبیب اوجاری1402.4.17 نوشته شده توسط حبیب اوجاری در شنبه هفدهم تیر ۱۴۰۲ ساعت 20:32 موضوع دل نوشته های من | لینک ثابت بخوانید...
ادامه مطلب
.یه چوب خشک زدی به پوست گونم کاشکی میشد یه تکیه گاه به شونم !شاید که چون سفیدم اینجوری شدرزهای سرخ رو دوست داری گمونم .حبیب اوجاری402.4.18 نوشته شده توسط حبیب اوجاری در یکشنبه هجدهم تیر ۱۴۰۲ ساعت 9:17 موضوع دل نوشته های من | لینک ثابت بخوانید...
ادامه مطلب
تصور میکنم روزی جهان هم مال ما میشهجهانی که توو اون زخما ، فقط از پشّه و نیشهکسی هفت تیر ِ پر ، یا شوکر و باتوم نمیخوادواگه داره کسی حتما ، که آرتیست و هنر پیشه....حبیب اوجاری1399.3.23 بخوانید...
ادامه مطلب
سفر کردی که از عشقم جدا شی؟ دلت میخواست که یادم هم نباشیچقدر چون سایه دنبالت دویدمبجز چشمای تو چیزی ندیدمچه دل سنگی ! نکن دوری تو از من که دلتنگی ؛ منو میگیره از من همی گویی که می آیم ؛ ولی کِی ؟؟تو ...
ادامه مطلب
كاش ميشد زندگي از سر گرفتاز قفس بيرون پريد و پر گرفتكاش ميشد در ته ِ تقويم عشقبرگي افزون كرد و يا ديگر گرفتکاش میشد در خزان ِ زندگیمیوه ی عشقی از آن نوبر گرفتكاش ميشد در ره پر دام عشقوصله اي را از دل...
ادامه مطلب
سالها بود دلم شاد ؛ که با من بودیخسته از آن همه دد ؛ جمله تو مأمن بودیباد افسوس از آن کوه ِ خیالات ِ سرابتو عمومی تر از آن واگن ِ راهن بودی ...حبیب اوجاری 1398.5.30...
ادامه مطلب
یه روز میای خونه ؛ ولی دیر شدهپر کشیده روح ؛ که تنم پیر شدهفکر نکنی فراری بود از اولاسیری بود که از قفس سیر شدهحبیب اوجاری1398.7.18...
ادامه مطلب
یه صد پرم ؛ که نیمه ؛ پرپر شدمخشکه گُلی ؛ نشسته بر در شدمرهبر ِعشق بودم و ؛ توو زندگیمشد کودتا و ؛ حالا افسر شدمزندگی از تولدم ؛ توو بهمننشون بهم داده که اختر شدمیه روز ولی افتاده ؛ روی زمینستاره ای ...
ادامه مطلب
نه از آنم، نه از اینم من آن بی رنگ و مسکینم ز بس بد دیدم از دنیا فراری گشته از دینم به ساز خود مرا رقصاند هر آن کو دور ِ خود بینم اگر خوب و بد و زشتم قبولم کن ، منم ، اینم ! خوشا ان دم که با همدل ...
ادامه مطلب
آمدم دیدار تو ای خواجه ی شیرازی ام بلکه بگشایی گره از راز ِ این همبازی ام پیرم و از کودکی ، تنها دو صد رویا بماند وز جوانی ... یاد آن یار لطیف و نازی ام من چو تو بد می نکردم ، میل ناحقم همین همتی کن ...
ادامه مطلب
شکوفه کردم ؛ توو همه بهارت یه مشتی سیب شدم ؛ به انتظارت پای درخت بودم و حیف ندیدی سر به هوا گشتی و من ... کنارت حبیب اوجاری ۱۳۹۳.۴.۱۷ ...
ادامه مطلب