سراي بي دل

متن مرتبط با «شاکی ام از روزگار» در سایت سراي بي دل نوشته شده است

از این مزاحم های بنگاهی چه بیزارم!

  • نیلوبلاگ

    از این مزاحم های بنگاهی چه بیزارمبیست روزیه ظهرا نمیخوابم ؛ و بیدارم اصلا براشون که مهم نیست زندگی ِ من؟یا اینکه شاید خونه نیستم ؛ کار هم دارم !همچون مسلسل پشت هم بازدید می آیندفکر میکنند درواقع من چون سیبل ِ تیربارم !بیچاره هر چی مستاجر هستش در این ایرانهستن اسیر ِ حالت زاری که من دارمهم غم خورم از بهر خود هم از بر ِ آنها از این همه تشویش و غم چند روزه بیمارمیارب سبب سازی بکن بر این سر ِ پر شوریکتا همایی ؛ تا بیاید بهر ِ دیدارمحبیب اوجاری1403.2.19...

    ادامه مطلب
  • از این مزاحم های بنگاهی چه بیزارم !

  • نیلوبلاگ

    از این مزاحم های بنگاهی چه بیزارمبیست روزیه ظهرا نمیخوابم ؛ و بیدارماصلا براشون که مهم نیست زندگی ِ من؟یا اینکه شاید خونه نیستم ؛ کار هم دارم !همچون مسلسل پشت هم بازدید می آیندفکر میکنند درواقع من چون سیبل ِ تیربارم !بیچاره هر چی مستاجر هستش در این ایرانهستن اسیر ِ حالت زاری که من دارمهم غم خورم از بهر خود هم از بر ِ آنها از این همه تشویش و غم چند روزه بیمارمیارب سبب سازی بکن بر این سر ِ پر شوریکتا همایی ؛ تا بیاید بهر ِ دیدارمحبیب اوجاری1403.2.19 + نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 10:22 توسط حبیب اوجاری  |  بخوانید...

    ادامه مطلب
  • شدم جاری ! لقب اوجاری ام ده

  • نیلوبلاگ

    میگن اگر صخره در مسیر رود نبود ، رود هیچ آوازی از خود سر نمی دادپس به یاد داشته باشیم زندگی با سختی هایش زیباست!.به صدها صخره خورد مغز سر منو هم آوای رود ؛ چشم تر منندیدم چهره ی زیبا ز هستیدریغا لنگ شده پای خر مننشستم تا غروب دور از نگار وشده خشکیده چشمها بر در ِ منبشینم منتظر ؛ شاید بیاییتو ای یار ِ گریزان ؛ از بر ِ منچنین آوای غمگین ؛ به نباشدکه بیرون آید از شور و شر ِ منشدم جاری ! لقب اوجاری ام دهز این اشک روان ؛ ای ساغر من.حبیب اوجاری1403.2.4 + نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 16:36 توسط حبیب اوجاری  |  بخوانید...

    ادامه مطلب
  • زندگی ام ، قالبی یخ به دستم

  • نیلوبلاگ

    زندگی ام ، قالبی یخ به دستمبس که ، که داد زدم ، ببین چه خستم؟کسی نخواست یه تیکه از یخم روآب شد و من ، به حسرتش نشستم .....حبیب اوجاری1395.11.21 + نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن ۱۴۰۲ ساعت 10:44 توسط حبیب اوجاری  |  بخوانید...

    ادامه مطلب
  • کاشکی یکی پرم میداد از قفسxa0

  • نیلوبلاگ

    کاشکی یکی پرم میداد از قفس تا بلکه بازم بکشم من نفس سخته یه عمر آرزو داشتن به دل یا که دمادم کنه این دل هوسحبیب اوجاری1402.10.28 + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی ۱۴۰۲ ساعت 18:33 توسط حبیب اوجاری  |  بخوانید...

    ادامه مطلب
  • نه از زلف سیاهم هست نشونه

  • نیلوبلاگ

    نه از زلف سیاهم هست نشونهنه این پیر ِ ز پا افتاده اونه قد ِ سروم به پای غم خمید و نه از تیرش نشان ؛ نی از کمونهحبیب اوجاری1402.11.2 + نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن ۱۴۰۲ ساعت 13:31 توسط حبیب اوجاری  |  بخوانید...

    ادامه مطلب
  • دارم میشم بازیگر عزیزی

  • نیلوبلاگ

    ساده گرفتم بازی رو من ، ایزی فردینی گشتم که می کوبه دیزی هرجا می رفتم یا نبود جای من یا که میگفتن چاقی ؛ یا که ریزی خشم می اومد جلوی چشمای من تا که بگیرم توی دستام تیزی شکر خدا به آرزوم رسیدمدارم میشم بازیگر عزیزیحبیب اوجاری1396.1.1 + نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی ۱۴۰۲ ساعت 19:32 توسط حبیب اوجاری  |  بخوانید...

    ادامه مطلب
  • بگو هنوز غلامته برادر ...

  • نیلوبلاگ

    خاطره ای لطیف از سخنان خادم امام رضا + دلنوشته ای از منخادم روضه رضوان می گفت: دختر بچه شفا گرفته بود. با تب و تاب ازش سوال کردم چه دیدی و چه شنیدی؟دخترک با آرامشی خاص گفت هیچ. فقط پدرم را خبر کنید پدر دخترک که رسید؛ طفل به گریه و هق هق افتاد: بابا ؛ امام رضا گفت «به بابات بگو دیگه به خواهرم چیزی نگه»پدر که از شفای کودکش بی قرار بود با شنیدن این جمله اختیار از کف دادنفسش که از بغض سنگین برگشت به خادم گفت: دخیل که بستم به امام رضا گفتم: می خوای دخترمو شفا ندی شفا نده. اما برگردم قم به خواهرت گلایه خواهم کرد.....یه روز یه زائری به در هاش می گفتبه زائرین ؛ به محترم هاش می گفتبه اون همه کفتر ِ روو گنبدشبه خادمای توو حرم هاش می گفت:دلم اگه به نشه این حاصلشبدتر از این بشه همه احوالشلج می کنم ب...

    ادامه مطلب
  • گلایه می کنم ازت با خداxa0

  • نیلوبلاگ

    گلایه می کنم ازت با خدا که راتو میخوای کنی از من جدایا عاشقم شو ؛ یا که بی خیالم بسه دیگه این همه ناز و ادا.حبیب اوجاری1393.10.15 + نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 13:55 توسط حبیب اوجاری  |  بخوانید...

    ادامه مطلب
  • کافیه باشی و باهام بمونی

  • نیلوبلاگ

    .اون که قلم داد و برات نوشتم با تو میسازه ؛ همه سرنوشتم معنی شعرامو همه میدونی گرچه غلط یا خط بد نوشتم نه ساکن مسجد و نه کلیساخدا از اول بوده توو سرشتمکافیه باشی و باهام بمونیتا باورم شه که توی بهشتم.حبیب اوجاری1402.4.17   نوشته شده توسط حبیب اوجاری در شنبه هفدهم تیر ۱۴۰۲ ساعت 20:32 موضوع دل نوشته های من | لینک ثابت بخوانید...

    ادامه مطلب
  • عیدی ام را کی دهی مادر؟

  • نیلوبلاگ

    این سال تحویل ، عیدی ام را کی دهی مادر؟گاهی می اندیشم سفر ، یا در رهی مادردیشب به خوابم آمدی با چشم ِ اشک آلودباور کنم آیا ؟  ز حالم آگهی مادر؟رنگ خزان دارد بهارم بعد تو دیگر با جمله ای ،  حرفی ، نمی سازی مرا مادر؟دائم مرا دعوت به صبر کردی خودت امادر پیش مرگ ؛ کوته چرا باز آمدی مادر؟رفتی و بعد از تو کسی جویای دردم نیستگه گاه لطفی کن ، بیا در خواب من مادر حبیب اوجاری۱۴۰۰.۱۲.۲۸  بخوانید...

    ادامه مطلب
  • یاد ِ من اماهست با تو

  • نیلوبلاگ

    پیکسل ِ سینَم رو زدم روو شونَتتا که بخندی ، گل بیفته گونَتعکسو که انداختی تو رفتی دیگهیاد ِ من اماهست با تو ، توو خونَتحبیب اوجاری۱۳۹۶.۵.۱۱ بخوانید...

    ادامه مطلب
  • قلکامون سکه دیگه ندارن

  • نیلوبلاگ

    قلکامون سکه دیگه ندارن شادیامون ؛ لحظه رو کم میارن هرکیو میبینی دیگه این روزا فقط یه جور ؛ به دنیال فرارن حبیب اوجاری 1401.1.20...

    ادامه مطلب
  • که تا من زنده ام ؛ هستم تو را یار

  • نیلوبلاگ

    ز خوابت گشته بودم دی چو بیداربه دنیایم ؛ سرم میخورد به دیوارچه خوابی بود ؛ عجب رویا و ماهیهمه غرق تمنا ؛ دل ؛ به دیدارشدم زوارت و ابر  ِ دو چشممچنان بارش گرفت ؛ غمگین و بسیاربه روی لطف دستم را گرفتی :که تا من زنده, ام ؛ هستم, تو را یار ....حبیب اوجاری 1399.9.12 بخوانید...

    ادامه مطلب
  • قلکامون سکه دیگه ندارن

  • نیلوبلاگ

    قلکامون, سکه دیگه, ندارن, شادیامون ؛ لحظه رو کم میارن هرکیو میبینی دیگه این روزا فقط یه جور ؛ به دنیال فرارن حبیب اوجاری 1401.1.20...

    ادامه مطلب
  • وصیت کرده ام...

  • نیلوبلاگ

    وصیت کردم که این نامه رو همراه جنازه ام به قبر بسپارند !میخوام روز قیامت به خدا نشونش بدم و بگم دختری که از رگ و خون و پوست تنم بوددختری که نصف وجودش ؛ از تن من خارج شد و ذره ذره رشد و نمو کرددختری ک...

    ادامه مطلب
  • سفر کردی که از عشقم جدا شی؟

  • نیلوبلاگ

    سفر کردی که از عشقم جدا شی؟ دلت میخواست که یادم هم نباشیچقدر چون سایه دنبالت دویدمبجز چشمای تو چیزی ندیدمچه دل سنگی ! نکن دوری تو از من که دلتنگی ؛ منو میگیره از من همی گویی که می آیم ؛ ولی کِی ؟؟تو ...

    ادامه مطلب
  • من و آن سفره فراموش ...

  • نیلوبلاگ

    عمری من گشنه نشستم ؛ تا بیایی و کنم نوشتو شدی سرو ِ سکندر ؛ من و آن سفره فراموشرفته با مادر خود تا ؛ بشوی آنچه دلت خواستامنیت دیگه نخواهی ؛ توی این خونه و آغوشهرچقدر قد بکشی و ؛ مثل شیر با همه کوپالیه...

    ادامه مطلب
  • كاش ميشد زندگي از سر گرفت

  • نیلوبلاگ

    كاش ميشد زندگي از سر گرفتاز قفس بيرون پريد و پر گرفتكاش ميشد در ته ِ تقويم عشقبرگي افزون كرد و يا ديگر گرفتکاش میشد در خزان ِ زندگیمیوه ی عشقی از آن نوبر گرفتكاش ميشد در ره پر دام عشقوصله اي را از دل...

    ادامه مطلب
  • گلاه یمکنم ازت با خدا