
به اصفهون میگم یکی میشنوی گوش بده تا حرف دلم بشنوی سرتاسر مسیر همش خاطرستحیف که تا اونجا یه عالم فاصلستوقتی قدم زنون میری تو میدون نصف جهانه خود نقشه جهون چارباغشم خودش چهل تا باغه روی درختاش پر سار و زاغه گوشفیل و دوغ ؛ غذا که هست بریونی رطب با نارگیل ؛ توو کفِش می مونی روی سی و سه پل که پا میزاری یه عالمه منظره اونجا داری غمین میشه دلت ؛ ز خشکی رودجاری چرا نیست دیگه زاینده روداز این سرش ؛ چشمای شیر به اونور میگن میده نور و میشه منور شبها ؛ یه جلوه ای داره دیدنی میدون جلفا ؛ دست گل ؛ چیدنی م...
ادامه مطلب
یه اصفهون میگم ؛ یکی می شنوی به اصفهون میگم یکی میشنوی گوش بده تا حرف دلم بشنوی سرتاسر مسیر همش خاطرستحیف که تا اونجا یه عالم فاصلستوقتی قدم زنون میری تو میدون نصف جهانه خود نقشه جهون چارباغشم خودش چهل تا باغه روی درختاش پر سار و زاغه گوشفیل و دوغ ؛ غذا که هست بریونی رطب با نارگیل ؛ توو کفِش می مونی روی سی و سه پل که پا میزاری یه عالمه منظره اونجا داری غمین میشه دلت ؛ ز خشکی رودجاری چرا نیست دیگه زاینده روداز این سرش ؛ چشمای شیر به اونور میگن میده نور و میشه منور شبها ؛ یه جلوه ای داره دیدنی می...
ادامه مطلب
میگن اگر صخره در مسیر رود نبود ، رود هیچ آوازی از خود سر نمی دادپس به یاد داشته باشیم زندگی با سختی هایش زیباست!.به صدها صخره خورد مغز سر منو هم آوای رود ؛ چشم تر منندیدم چهره ی زیبا ز هستیدریغا لنگ شده پای خر مننشستم تا غروب دور از نگار وشده خشکیده چشمها بر در ِ منبشینم منتظر ؛ شاید بیاییتو ای یار ِ گریزان ؛ از بر ِ منچنین آوای غمگین ؛ به نباشدکه بیرون آید از شور و شر ِ منشدم جاری ! لقب اوجاری ام دهز این اشک روان ؛ ای ساغر من.حبیب اوجاری1403.2.4 + نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 16:36 توسط حبیب اوجاری | بخوانید...
ادامه مطلب
زندگی ام ، قالبی یخ به دستمبس که ، که داد زدم ، ببین چه خستم؟کسی نخواست یه تیکه از یخم روآب شد و من ، به حسرتش نشستم .....حبیب اوجاری1395.11.21 + نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن ۱۴۰۲ ساعت 10:44 توسط حبیب اوجاری | بخوانید...
ادامه مطلب
خوندم و اشک ریختم و زجه کردم به این همه جونی که بنده کندمتموم شده نمایشم بی تشویقبه سالن خالی چه خنده کردمحبیب اوجاری 1402.2.14 + نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی ۱۴۰۲ ساعت 21:8 توسط حبیب اوجاری | بخوانید...
ادامه مطلب
خاطره ای لطیف از سخنان خادم امام رضا + دلنوشته ای از منخادم روضه رضوان می گفت: دختر بچه شفا گرفته بود. با تب و تاب ازش سوال کردم چه دیدی و چه شنیدی؟دخترک با آرامشی خاص گفت هیچ. فقط پدرم را خبر کنید پدر دخترک که رسید؛ طفل به گریه و هق هق افتاد: بابا ؛ امام رضا گفت «به بابات بگو دیگه به خواهرم چیزی نگه»پدر که از شفای کودکش بی قرار بود با شنیدن این جمله اختیار از کف دادنفسش که از بغض سنگین برگشت به خادم گفت: دخیل که بستم به امام رضا گفتم: می خوای دخترمو شفا ندی شفا نده. اما برگردم قم به خواهرت گلایه خواهم کرد.....یه روز یه زائری به در هاش می گفتبه زائرین ؛ به محترم هاش می گفتبه اون همه کفتر ِ روو گنبدشبه خادمای توو حرم هاش می گفت:دلم اگه به نشه این حاصلشبدتر از این بشه همه احوالشلج می کنم ب...
ادامه مطلب
.اون که قلم داد و برات نوشتم با تو میسازه ؛ همه سرنوشتم معنی شعرامو همه میدونی گرچه غلط یا خط بد نوشتم نه ساکن مسجد و نه کلیساخدا از اول بوده توو سرشتمکافیه باشی و باهام بمونیتا باورم شه که توی بهشتم.حبیب اوجاری1402.4.17 نوشته شده توسط حبیب اوجاری در شنبه هفدهم تیر ۱۴۰۲ ساعت 20:32 موضوع دل نوشته های من | لینک ثابت بخوانید...
ادامه مطلب
.یه چوب خشک زدی به پوست گونم کاشکی میشد یه تکیه گاه به شونم !شاید که چون سفیدم اینجوری شدرزهای سرخ رو دوست داری گمونم .حبیب اوجاری402.4.18 نوشته شده توسط حبیب اوجاری در یکشنبه هجدهم تیر ۱۴۰۲ ساعت 9:17 موضوع دل نوشته های من | لینک ثابت بخوانید...
ادامه مطلب
این سال تحویل ، عیدی ام را کی دهی مادر؟گاهی می اندیشم سفر ، یا در رهی مادردیشب به خوابم آمدی با چشم ِ اشک آلودباور کنم آیا ؟ ز حالم آگهی مادر؟رنگ خزان دارد بهارم بعد تو دیگر با جمله ای ، حرفی ، نمی سازی مرا مادر؟دائم مرا دعوت به صبر کردی خودت امادر پیش مرگ ؛ کوته چرا باز آمدی مادر؟رفتی و بعد از تو کسی جویای دردم نیستگه گاه لطفی کن ، بیا در خواب من مادر حبیب اوجاری۱۴۰۰.۱۲.۲۸ بخوانید...
ادامه مطلب
پیکسل ِ سینَم رو زدم روو شونَتتا که بخندی ، گل بیفته گونَتعکسو که انداختی تو رفتی دیگهیاد ِ من اماهست با تو ، توو خونَتحبیب اوجاری۱۳۹۶.۵.۱۱ بخوانید...
ادامه مطلب
قلکامون سکه دیگه ندارن شادیامون ؛ لحظه رو کم میارن هرکیو میبینی دیگه این روزا فقط یه جور ؛ به دنیال فرارن حبیب اوجاری 1401.1.20...
ادامه مطلب
ز خوابت گشته بودم دی چو بیداربه دنیایم ؛ سرم میخورد به دیوارچه خوابی بود ؛ عجب رویا و ماهیهمه غرق تمنا ؛ دل ؛ به دیدارشدم زوارت و ابر ِ دو چشممچنان بارش گرفت ؛ غمگین و بسیاربه روی لطف دستم را گرفتی :که تا من زنده, ام ؛ هستم, تو را یار ....حبیب اوجاری 1399.9.12 بخوانید...
ادامه مطلب
قلکامون, سکه دیگه, ندارن, شادیامون ؛ لحظه رو کم میارن هرکیو میبینی دیگه این روزا فقط یه جور ؛ به دنیال فرارن حبیب اوجاری 1401.1.20...
ادامه مطلب
وصیت کردم که این نامه رو همراه جنازه ام به قبر بسپارند !میخوام روز قیامت به خدا نشونش بدم و بگم دختری که از رگ و خون و پوست تنم بوددختری که نصف وجودش ؛ از تن من خارج شد و ذره ذره رشد و نمو کرددختری ک...
ادامه مطلب
عمری من گشنه نشستم ؛ تا بیایی و کنم نوشتو شدی سرو ِ سکندر ؛ من و آن سفره فراموشرفته با مادر خود تا ؛ بشوی آنچه دلت خواستامنیت دیگه نخواهی ؛ توی این خونه و آغوشهرچقدر قد بکشی و ؛ مثل شیر با همه کوپالیه...
ادامه مطلب
وقتی نمیرسی به هیچ آرزووقتی باهر خاطره شی زیر و رووقتی توو پاییزی ، گلات پرپرهزیر پاهاتن همه ، بی رنگ و بویه کفترم میتونه جرات کنهبا نوک بگیره تو رو از تار ِ مووقتی که شادی ، انگاری حسوداچشم ندارن ب...
ادامه مطلب
یه روز میای خونه ؛ ولی دیر شدهپر کشیده روح ؛ که تنم پیر شدهفکر نکنی فراری بود از اولاسیری بود که از قفس سیر شدهحبیب اوجاری1398.7.18...
ادامه مطلب
یه عمر دویدم ؛ هنوو بین ِ راهمساکته دنیام و .... رفیق ِ آهمگوش می کنم به نغمه های غمگینابر ِ سیاه ؛ اومده روی ماهمیه عمر به خوبی ؛ همه رفته راهوکاشکی می گفت یکی ؛ یه اشتباهممُعامله کرده دلم ؛ با خداهم...
ادامه مطلب
یه سالی هست که رفتی و ندادی خطی از حالت گمونم گشته ای آزاد نسیمه لا پرو بالت ! نمک خوردی تو عمری و به شیرینی طلب کردی تموم اون چیزایی که نبوده از ازل مالِت یه روزی می پرستیدی من و ، رویای هر ...
ادامه مطلب
خاطره ای لطیف از خادم امام رضا + دلنوشته ای از من خادم روضه رضوان می گفت: دختر بچه شفا گرفته بود. با تب و تاب ازش سوال کردم چه دیدی و چه شنیدی؟ دخترک با آرامشی خاص گفت هیچ. فقط پدرم را خبر کنید پدر دخترک که رسید؛ طفل به گریه و هق هق افتاد: بابا ؛ امام رضا گفت «به بابات بگو دیگه به خواهرم چیزی نگه» پدر که ...
ادامه مطلب