
کاشکی میشد منم فقط بد بودم طوطی نبودم ؛ مثه یک دد بودم گوش دلم پر شده از درد دل کاشکی بحای مرد خوب ؛ بد بودم !حبیب اوجاری1403.2.10 + نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 12:5 توسط حبیب اوجاری | بخوانید...
ادامه مطلب
حالی نمانده تا که من شعری نویسماز این پریشان حالیا ؛ با چی نویسم؟از درد ریه ؟ یا که از درد اجاره؟از این همه زالو ؛ به جان خود نویسمشعر گفتن و شاعر شدن آرامشی خواهدوقتی که در دام بلایم ؛ چوون نویسم؟یک روز این قایق به ساحل میرسد بازشاید که چون ایمن شدم ؛ ایمن نویسمرنجبده دل از هر چه می بیند به دنیا دیگر ؛ مگر از رنجش ِ این دل نویسم تنها رمق در این نفس های کم و بیش هستی تو ؛ پس حالا فقط از تو نویسم .حبیب اوجاری1403.2.10 + نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 23:34 توسط حبیب اوجاری | بخوانید...
ادامه مطلب
کاشکی یکی پرم میداد از قفس تا بلکه بازم بکشم من نفس سخته یه عمر آرزو داشتن به دل یا که دمادم کنه این دل هوسحبیب اوجاری1402.10.28 + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی ۱۴۰۲ ساعت 18:33 توسط حبیب اوجاری | بخوانید...
ادامه مطلب
در این دریای طوفانیچنان غرقم که میدانیتو در آن گوشه امن و دنجو من چون روز ِ بحرانی.حبیب اوجاری1402.3.19 نوشته شده توسط حبیب اوجاری در جمعه نوزدهم خرداد ۱۴۰۲ ساعت 11:4 موضوع دل نوشته های من | لینک ثابت بخوانید...
ادامه مطلب
توبه کردم که دگر باده ی مستانه ننوشمجامه ی دوری تو با دلی آسوده نپوشمچشمه ی آب حیات ملکوتم که ز هجرانجز تو ؛ با یار ِ دگر همدم و همواره نجوشمحبیب اوجاری زمستان 1369 بخوانید...
ادامه مطلب
قلکامون سکه دیگه ندارن شادیامون ؛ لحظه رو کم میارن هرکیو میبینی دیگه این روزا فقط یه جور ؛ به دنیال فرارن حبیب اوجاری 1401.1.20...
ادامه مطلب
ز خوابت گشته بودم دی چو بیداربه دنیایم ؛ سرم میخورد به دیوارچه خوابی بود ؛ عجب رویا و ماهیهمه غرق تمنا ؛ دل ؛ به دیدارشدم زوارت و ابر ِ دو چشممچنان بارش گرفت ؛ غمگین و بسیاربه روی لطف دستم را گرفتی :که تا من زنده, ام ؛ هستم, تو را یار ....حبیب اوجاری 1399.9.12 بخوانید...
ادامه مطلب
قلکامون, سکه دیگه, ندارن, شادیامون ؛ لحظه رو کم میارن هرکیو میبینی دیگه این روزا فقط یه جور ؛ به دنیال فرارن حبیب اوجاری 1401.1.20...
ادامه مطلب
سال دیگه که گل دادن درختانو می کنیم تن هامونو با رختامیریم با هم دامن صحرا و دشتبازم می خندیم به روزای سختاصدتا گره به مکر دشمن زدیمتا پیدا شه دوباره شانس و بختاما که نشد خم قدمون با ستم !فقط دوید تو...
ادامه مطلب
سفر کردی که از عشقم جدا شی؟ دلت میخواست که یادم هم نباشیچقدر چون سایه دنبالت دویدمبجز چشمای تو چیزی ندیدمچه دل سنگی ! نکن دوری تو از من که دلتنگی ؛ منو میگیره از من همی گویی که می آیم ؛ ولی کِی ؟؟تو ...
ادامه مطلب
کاشکی, یه جاروی, پرنده, داشتم,بسوی تو اسبی دونده داشتم,کاشکی, برای زلف ناز و زیباتمثل سحر ، بادی دمنده داشتم,دشمن اگر تیری زده به قلبمگالن گالن خون ِ جهنده داشتم,عمر همه شد توی قفس طی ولیکاش ته ِ عمر بختی ر...
ادامه مطلب
یه روز میای خونه ؛ ولی دیر شدهپر کشیده روح ؛ که تنم پیر شدهفکر نکنی فراری بود از اولاسیری بود که از قفس سیر شدهحبیب اوجاری1398.7.18...
ادامه مطلب
سوسک ِ بزرگ بریزه توی گورت کرم و ملخ برن به چشم کورت از عنکبوت یادمه می ترسیدی لونه کنن توی لباس ِ تورِت جیرجیرکا با پاهای پر از خار قایم بشن لای موهای بورِت روز و شبت فرق نکنن هیچ با هم آرزو شه دیدن ِ قدری نورِت زندگی و عمرمو دادی به باد کاشکی عزا شن ، همه جشن و سورِت حبیب اوجاری ۱۳۹۷.۵.۸ ...
ادامه مطلب
کاشکی دلم یه مشتی خاک و سنگ بود خونه برات می ساختم ، ار چه تنگ بوداشکای گونه ت ، که شدن رنگ خون برای کور و کر دنیا ... ننگ بودحبیب اوجاری۱۳۹۶.۱۱.۱۲ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۶ساعت 18:28 توسط حبیب اوجاری| |Let's block ads! بخوانید...
ادامه مطلب
تو مهتابی که بی نور تو تارم تو فردای...
ادامه مطلب
کی گفته که دردا میشن فراموش؟ وقتی ندارمت تورو ، توو آغوش سرده نگات موقع ی دیدار من من توی دل هی میزنم و قل و جوش وصله ی دل داشت میگرفت رویه ای کندی با تلخی و، نکردی اتوش نه با منی ، نه بی من و همیشه فرقی نداره این ورق ، زیر و روش یادته اون شرط و جناق شکستن ؟ تو رفتی و من ، که فقط فراموش قاب دلم ...
ادامه مطلب
تقدیم به نمایشنامه ی زیبای چشمهایی که مال توست از بانو رهنما گفتی که چشمام همیشه مال توست این همه ؟ اما ، همه آمال توست گفت که شدم خسته ، بزار تا برم آن چه شکست توی قفس ، بال توست باد ، همه سایه ی مادر به سر آن که هراسان به مَه و سال توست تا نچشیده کسی از نوش و نیش کی رود از یاد ، که آن خال تو...
ادامه مطلب
کاشکی منم این همه دونه داشتم ! همه رو ، توی دست تو میزاشتم یا چاله چوله هاش رو پر می کردی یا می کشیدی ، عاریه میزاشتم حبیب اوجاری ۱۳۹۲.۱۲.۹ نوشته شده در شنبه دهم تیر ۱۳۹۶ساعت 13:17 توسط حبیب اوجاری| |...
ادامه مطلب
تقدیم به بانو بهاره رهنما و اجرای زیبای نمایشنامه فصل شکار بادبادکها یه باغ گل ، پونه و یاسه چشمات شعر و غزل ، قصه ی آسه چشمات وقتی لبات روو به سخن وا میشه همره اون میشه مسیر چشمات قصه چی بود؟؟ فصل شکار؟ بادبادک؟ حواس نمیزاره واسم که چشمات !؟ شیطنتش قشنگه ، اما بغضش پاک ، می کنه دل رو ، اسیر چشم...
ادامه مطلب
کاشکی پاهات ، جای دلت سنگی بود یا که موهات ، جای چشات رنگی بود رفتی و با رفتن ِ خود حاصلم یه دریا اشک و کلی دلتنگی بود حبیب اوجاری۱۳۹۶.۳.۷ نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد ۱۳۹۶ساعت 18:51 توسط حبیب اوجاری| |...
ادامه مطلب