توو رابندون بودی ؟
-
تاریخ: 1401/3/4 ساعت: 4:02
[unable to retrieve full-text content]میگذرم ازخطای تو این بارم گرچه یه عمرهمدم ِ رندون بودی شکستی هر بار ؛ به یه بونه دلو دیرمی رسیدی ؛ توو رابندون بودی ؟ حبیب اوجاری 93.2.10
که تا من زنده ام ؛ هستم تو را یار
-
تاریخ: 1401/1/31 ساعت: 18:36
ز خوابت گشته بودم دی چو بیداربه دنیایم ؛ سرم میخورد به دیوارچه خوابی بود ؛ عجب رویا و ماهیهمه غرق تمنا ؛ دل ؛ به دیدارشدم زوارت و ابر ِ دو چشممچنان بارش گرفت ؛ غمگین و بسیاربه روی لطف دستم را گرفتی :که تا من زنده, ام ؛ هستم, تو را یار ....حبیب اوجاری 1399.9.12Adblock test (Why?)
قلکامون سکه دیگه ندارن
-
تاریخ: 1401/1/31 ساعت: 18:36
[unable to retrieve full-text content]قلکامون, سکه دیگه, ندارن, شادیامون ؛ لحظه رو کم میارن هرکیو میبینی دیگه این روزا فقط یه جور ؛ به دنیال فرارن حبیب اوجاری 1401.1.20
وقتی نمیرسی به هیچ آرزو
-
تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 2:08
وقتی نمیرسی به هیچ آرزو وقتی باهر خاطره شی زیر و رووقتی توو پاییزی ، گلات پرپرهزیر پاهاتن همه ، بی رنگ و بویه کفترم میتونه جرات کنه با نوک بگیره تو رو از تار ِ مووقتی که شادی ، انگاری حسوداچشم ندارن ببیننت یه لحظهاما تا غصه ها میان سراغتمیان میشینن همگی روبرووقتی زمین و آسمون ضدِتنسنگ میخوره بهِت ز ...
مزه ی عشقو چشیدی؟
-
تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 2:08
گفتی : عاشق شدی و مزه ی عشقو چشیدی؟چی بگم ؟ قصه ها دارم که توو خوابم ندیدی !عشق از اول انگاری میوه ی ممنوعه ای بودحتی آدم چوبشو خورد ؛ که چرا سیبو چیدیگفتی حاضری تو بازی کنی نقش یاری رو؟که یه فرصت دیگه به یار ِ سابقت میدی؟بعضی آدما لیاقت ندارن گذشت توو عشق باز میشن جلادی و تیغو توو دستشون میدیطفلکی ...
آمدم دیدار تو
-
تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 2:08
آمدم دیدار تو ای خواجه ی شیرازی امبلکه بگشایی گره از راز ِ این همبازی امپیرم و از کودکی ، تنها دو صد رویا بماندوز جوانی ... یاد آن یار لطیف و نازی اممن چو تو بد می نکردم ، میل ناحقم همینهمتی کن این دم ِ آخر تو دلخوش سازی امرفتم و ، اما به دل دارم امید ِ دیدنتکن دعایی تا نمردم ، باز دعوت سازی املطف آ...
سال دیگه که گل دادن درختا
-
تاریخ: 1399/2/2 ساعت: 8:04
xa0سال دیگه که گل دادن درختانو می کنیم تن هامونو با رختامیریم با هم دامن صحرا و دشتبازم می خندیم به روزای سختاصدتا گره به مکر دشمن زدیمتا پیدا شه دوباره شانس و بختاما که نشد خم قدمون با ستم !فقط دوید تو
یه آسمون ؛ یه قلب ِ بی ستاره
-
تاریخ: 1399/2/2 ساعت: 8:04
یه آسمون ؛ یه قلب ِ بی ستارهیه بی نشون ؛ ابرای پاره پارهکاشکی به حال وروزم اون تیکه ابربارون بشه ؛ شب تا سحر ببارهxa0حبیب اوجاری1393.1.27
وصیت کرده ام...
-
تاریخ: 1398/12/20 ساعت: 23:16
xa0وصیت کردم که این نامه رو همراه جنازه ام به قبر بسپارند !میخوام روز قیامت به خدا نشونش بدم و بگم دختری که از رگ و خون و پوست تنم بوددختری که نصف وجودش ؛ از تن من خارج شد و ذره ذره رشد و نمو کرددختری ک
سفر کردی که از عشقم جدا شی؟
-
تاریخ: 1398/10/3 ساعت: 23:32
xa0سفر کردی که از عشقم جدا شی؟ دلت میخواست که یادم هم نباشیچقدر چون سایه دنبالت دویدمبجز چشمای تو چیزی ندیدمچه دل سنگی ! نکن دوری تو از من که دلتنگی ؛ منو میگیره از من همی گویی که می آیم ؛ ولی کِی ؟؟تو
حساب دل شکن ز عاشق جداست
-
تاریخ: 1398/10/3 ساعت: 23:32
xa0یلدا گذشت و باز سرم بی کُلاستبه آسمون خیره ام و سر ؛ هواستطعنه بزن بر دل ِ غمگین ولیگوش دل و گوش ِ سر از هم سواستتوی خوشی غرقی و غافل زمن xa0مونس ِ روز و شب من هم خداستفکر میکنی خیلی شدی بادکنک؟دوده که
در طالع توديدم ؛ رنگي ز عشق ديگر
-
تاریخ: 1398/9/23 ساعت: 2:11
xa0در طالع توديدم ؛ رنگي ز عشق ديگربي خود تر از هميشه ؛ در انهدام ديگرگرچه تورا بسي از ؛xa0 موج بلا رهاندمگويي هنوز به سرهست سوداي موج ديگرxa0حبیب اوجاری1398.9.17xa0
کاشکی یه جاروی پرنده داشتم
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:05
xa0کاشکی, یه جاروی, پرنده, داشتم,بسوی تو اسبی دونده داشتم,کاشکی, برای زلف نازxa0 و زیباتمثل سحر ، بادی دمنده داشتم,دشمن اگر تیری زده به قلبمگالن گالن خون ِ جهنده داشتم,عمر همه شد توی قفس طی ولیکاش ته ِ عمر بختی ر
من و آن سفره فراموش ...
-
تاریخ: 1398/8/4 ساعت: 11:39
عمری من گشنه نشستم ؛ تا بیایی و کنم نوشتو شدی سرو ِ سکندر ؛ من و آن سفره فراموشرفته با مادر خود تا ؛ بشوی آنچه دلت خواستامنیت دیگه نخواهی ؛ توی این خونه و آغوشهرچقدر قد بکشی و ؛ مثل شیر با همه کوپالیه
كاش ميشد زندگي از سر گرفت
-
تاریخ: 1398/8/4 ساعت: 11:39
كاش ميشد زندگي از سر گرفتاز قفس بيرون پريد و پر گرفتكاش ميشد در ته ِ تقويم عشقبرگي افزون كرد و يا ديگر گرفتکاش میشد در خزانxa0 ِ زندگیمیوه ی عشقی از آن نوبر گرفتكاش ميشد در ره پر دام عشقوصله اي را از دل
گلاه یمکنم ازت با خدا
-
تاریخ: 1398/8/4 ساعت: 11:39
تو عمومی تر از آن واگن ِ راهن بودی
-
تاریخ: 1398/8/4 ساعت: 11:39
xa0سالها بود دلم شاد ؛ که با من بودیخسته از آن همه دد ؛ جمله تو مأمن بودیباد افسوس از آن کوه ِ خیالات ِ سرابتو عمومی تر از آن واگن ِ راهن بودی ...xa0حبیب اوجاری 1398.5.30xa0
چشما یاری توی غم نمی کنن
-
تاریخ: 1398/8/4 ساعت: 11:39
xa0چشما یاری توی غم نمی کننگونه ها رو غرق نم نمی کننغیر گریه کاری بر میاد ولی آدما خوبی به هم نمی کننxa0حبیب اوجاری1398.6.16xa0
بی بی من بودی ، ولی دل شکن
-
تاریخ: 1398/8/4 ساعت: 11:39
بی بی ِ من بودی ، ولی دل شکنپسته ی خندون ، ولی دندون شکنخنده و ناز و عشوه هات مال اواخمای ابروت واسه من ، پرشکنقند لبات ؛ قسمت این و اون بودتیر نگاهت ، واسه من ، مه شکنیه گونی عیب بودی ولی چو ترمه
امیدا کم ، درد دلا زیاده
-
تاریخ: 1398/8/4 ساعت: 11:39
xa0xa0وقتی نمیرسی به هیچ آرزووقتی باهر خاطره شی زیر و رووقتی توو پاییزی ، گلات پرپرهزیر پاهاتن همه ، بی رنگ و بویه کفترم میتونه جرات کنهبا نوک بگیره تو رو از تار ِ مووقتی که شادی ، انگاری حسوداچشم ندارن ب